حكيم ابوالقاسم فردوسى

2

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ بگفتار دانندگان راه جوى * بگيتى بپوى و به هر كس بگوى ] [ ز هر دانشى چون سخن بشنوى * از آموختن يك زمان نغنوى ] چو ديدار يا بى بشاخ سخن * بدانى كه دانش نيايد ببن گفتار اندر آفرينش گيهان از آغاز بايد كه دانى درست * سرمايهء گوهران از نخست كه يزدان ز ناچيز چيز آفريد * بدان تا توانائى آرد پديد سرمايهء گوهران اين چهار * برآورده بىرنج و بىروزگار يكى آتشى بر شده تابناك * ميان آب و باد از بر تيره خاك نخستين كه آتش بجنبش دميد * ز گرميش پس خشكى آمد پديد و زان پس ز آرام سردى نمود * ز سردى همان باز ترّى فزود چو اين چار گوهر بجاى آمدند * ز بهر سپنجى سراى آمدند گهرها يك اندر دگر ساخته * ز هر گونه گردن بر افراخته پديد آمد اين گنبد تيز رو * شگفتى نمايندهء نو بنو ابرده و دو هفت شد كدخداى * گرفتند هر يك سزاوار جاى در بخشش و دادن آمد پديد * ببخشيد دانا چنانچون سزيد فلكها يك اندر دگر بسته شد * بجنبيد چون كار پيوسته شد چو دريا و چون كوه و چون دشت و راغ * زمين شد بكردار روشن چراغ بباليد كوه آبها بر دميد * سر رستنى سوى بالا كشيد زمين را بلندى نبد جايگاه * يكى مركزى تيره بود و سياه ستاره برو بر شگفتى نمود * به خاك اندرون روشنايى فزود همى بر شد آتش فرود آمد آب * همى ، گشت گرد زمين آفتاب گيا رست با چند گونه درخت * به زير اندر آمد سرانشان ز بخت ببالد ندارد جز اين نيروئى * نپويد چو پويندگان هر سوئى و زان پس چو جنبنده آمد پديد * همه رستنى زير خويش آوريد [ خور و خواب و آرام جويد همى * و زان زندگى كام جويد همى ] [ نه گويا زبان و نه جويا خرد * ز خاك و ز خاشاك تن پرورد ] نداند بد و نيك فرجام كار * نخواهد از و بندگى كردگار چو دانا توانا بد و دادگر * از ايرا نكرد ايچ پنهان هنر چنينست فرجام كار جهان * نداند كسى آشكار و نهان گفتار اندر آفرينش مردم چو زين بگذرى مردم آمد پديد * شد اين بندها را سراسر كليد سرش راست بر شد چو سرو بلند * بگفتار خوب و خرد كار بند پذيرندهء هوش و راى و خرد * مر او را دد و دام فرمان برد ز راه خرد بنگرى اندكى * كه مردم بمعنى چه باشد يكى مگر مردمى خيره خوانى همى * جز اين را نشانى ندانى همى